نظريۀ آسيب شناسي آدلر
سبك زندگي نازپرورده ها زماني ايجاد مي شود كه والدين شيفته فرزندان خود باشند، و كارهايي را براي آنها انجام دهند كه كودكان خودشان توانايي انجام دادن آنها را دارند.. پيامي كه اين كودكان دريافت مي كنند اين است كه قادر نيستند خودشان كاري انجام دهند. اگر كودكان نتيجه بگيرند كه بي كفايت هستند، عقده حقارتي را پرورش مي دهند كه بيشتر از صرفا احاس هاي حقارت است؛ آنها خودپنداره كاملا بي كفايتي را اكتساب مي كنند. عقده هاي حقارت باعث مي شوند كه شخصيت هاي نازپرورده از پرداختن به تكاليف اساسي زندگي يادگيري كاركردن، ارتباط برقرار كردن با جنس مخالف، و عضو سازنده جامعه بودن اجتناب كنند. آنها كه علاقه اجتماعي ندارند، مي كوشند از طريق توجه خواهي مداوم جبران كنند. افراد داراي سبك زندگي نازپرورده، با اينكه به جامعه خدمت نمي كنند، از ديگران انتظار دارند كه از آنها مراقبت كرده و به آنها توجه كنند. اين آدم هاي نازپرورده در جريان تلاش كردن براي اينكه كانون توجه باشند، مي توانند به مزاحمي تبديل شوند كه تعامل هاي اجتماعي رضايت بخش را مختل مي كنند. سبك زندگي ناز پرورده منفعل به تنبلي مي انجامد، طوري كه افراد داراي اين سبك تمايل دارند براي مراقبت شدن به ديگران وابسته باشند. نوجوانان يا بزرگسالان تنبل عملا مورد توجه منفي زياد خانواده و دوستاني قرار مي گيرند كه سعي دارند آنها را به سبك زندگي سازنده تري ترغيب كنند. اگر مزاحم يا تنبل بودن نتواند توجه يا محبت كافي را به بار آورد، آدم نازپرورده احتمالا از جامعه بيشتر كنار كشيده و عبوس مي شود.
كودكاني كه تحت سلطه والدين بزرگ شده اند نيز به خاطر احساس عميق عاجز بودن در هدايت كردن زندگي، دچار عقده حقارت مي شوند. آنها كه در كودكي احساس عجز كرده اند، از تكاليف اساسي زندگي دوري كرده و به هدف مخرب تري روي مي آورند. هدف نابودكننده كساني كه همواراه تحت سلطه بوده اند اين است كه به چنان قدرتي برسند كه هرگز دوباره به حقارت شديدي كه از زير سلطه بودن ناشي مي شود، دچار نشوند. كسي كه قدرت طلب فعال است، امكان دارد آدمي ياغي شود كه براي توجيه كردن اعمال قدرت بر ديگران يا صاحبان قدرت جامعه از در كخالفت برآيد. امكان دارد كه افراد ياغعي پشت انواع شعارهاي اجتماعي مخفي شوند، ولي هدف نهايي آنها اين است كه آنچنان قدرتمند شوند كه هرگز دوباره تحت سلطه كسي قرار نگيرند. قدرت طلبان منفعل امكان دارد كه با لجباز بودن و بي ميلي به سازش كردن با حتي جزئي ترين خواسته ديگران، براي كنترل تلاش كنند.
يكي از رايج ترين سبك هاي روان رنجور كه از سلطه گري والدين حاصل مي شود سبك زندگي وسواسي است(آدلر1931). نق نق، سرزنش، تمسخر، و عيب جويي مداوم والدين سلطه گر مي تواند به عقده حثارتي منجر شود كه به موجب آن آدم وسواسي احساس مي كند كه از حل كردن مشكلات زندگي عاجز است. افراد وسواسي كه مي ترسند در نهايت نتوانند از عهده تكاليف زندگي برآيند، به شيوه ترديدآميز به سمت آينده پيش مي روند. وقتي كه احساس مي كنند نمي توانند آينده خود را كنترل كنند، دچار ترديد شده و از شك و
دودلي براي پا پيش نگذاشتن استفاده مي كنند. آنها براي جلوگيري از پيش روي هولناك زمان شايد به تشريفات نيز متوسل شوند. تشريفات علاوه بر اينكه با تكرار مداوم يك عمل احساس بي زماني به فرد مي دهد، حفاظي در برابر از دست دادن عزت نفس بيشتر نيز هست. آدم وسواسي هميشه مي تواند بگويد اگر به خاطر وسواسي بودنم نبود، مي ديدي كه چه كارهايي مي توانستم در زندگي انجام دهم .
وسواس ها به عنوان وسيله جبراني اهميت خيلي بيشتري دارند، زيرا افراد وسواسي مي توانند به وسيله آنها تقريبا احساس قدرت الهي كنند. تشريفات وسواسي به صورت عرصه اي براي كشمكش زياد بين نيروهاي خير و شر جهان احساس مي شوند كه فقط آدم وسواسي قدرت كنترل كردن آن را دارد. آدم هاي وسواسي طوري عمل مي كنند گويي قدرت آن را دارند كه دنيا را از نيروهاي خبيث، از مرگ يا بيماري هاي مخوف نجات دهند، و براي انجام اين كار فقط كافيست كه آنها تشريفات خود را انجام دهند.بنابراين بارها اجاق گاز را وارسي مي كنند تا مطمئن شوند خاموش است يا چاقوها را در زاويه اي مناسبي روي ميز مي گذارند؛ يا با اتومبيل برمي گردند تا مطمئن شوند كه كسي را زير نگرفته اند. تكرار نكردن وسواس ها به معني عواقب شوم براي دنياست. اگر افراد وسواسي احساس كنند كهنمي توانند در صحنه زندگي موفق شوند، حداقل مي توانند صحنه اي براي تشريفات نمايشي خودشان به وجود آورند. آدم وسواسي در نهايت مي تواند اعلام كند كه به پيروزي بزرگي دست يافته است: ببين من توانسته ام اميال خود را كنترل كنم .
كودكاني كه مورد سوء استفاده قرار گرفته و كتك خورده اند، به جاي كمك كردن به جامعه مي خواهند از آن انتقام بگيرند. اين افراد هنگام نوجواني و بزرگسالي اغلب سبك زندگي تبهكارانه را پرورش مي دهند كه مي خواهند با تعرض به جامعه اي كه به نظر خيلي سرد و بيرحم مي رسد، به برتري برسند. كساني كه سبك زندگي منفعل- پرخاشگر را اختيار مي كنند، به صورت انفعالي انتقام مي گيرند و از طريق بي توجهي دايمي به ديگران صدمه مي زنند.
افرادي كه مورد غفلت و بي تفاوتي قرار گرفته اند آمادگي دارند تا ابراز شكست كنند. آنها نمي توانند در جامعه اي كه اهميتي به آنها نمي دهد انتظار موفقيت داشته باشند. آنها مي خواهند با كناره گيري و انزوا برتري شخصي خود را بر جامعه ثابت كنند. پيامي كه در كناره گيري آنها وجود دارد اين است كه برتر از آن هستند كه به ديگران نياز داشته باشند. اين گونه افراد منزوي براي تقويت كردن احساس برتري متزلزل خود ديگران را تحقير كرده و خود را متقاعد مي سازند كه واقعاً چيز باارزشي را از دست نداده اند. افراد منزوي منفعل به خاطر اين گونه كمبودهاي شخصي نااميد شده و اعلام مي دارند كه راهي براي علاقه داشتن به ديگران يا خدمت كردن به آنها وجود ندارد.
هدف هاي مخرب شخصيت هاي بيمارگون، با توجه به جو خانوادگي كه اين گونه هدف ها را ترغيب مي كند، معمولاً قابل درك هستند. با وجود قابل درك بودن اين هدف ها، اشتباه هستند. شخصيت هاي بيمارگون با مرتكب شدن به اشتباهات اساسي، هدف هاي ناسازاگارانه تعيين مي كنند. مثلاً براساس نمونۀ بسيار كوچكي كه تجربه كرده اند، دربارۀ ماهيت جامعه جكم كلي صادر مي كنند.
خيال هاي غايي كه افراد آشفته سعي مي كنند به آنها تحقق بخشند نيز حداقل از نظر ديگران، اشتباهات اساسي انگاشته مي شوند. در طول زندگي، معلوم خواهد شد كه سبك زندگي بيمارگوني كه آنها براي تحقق بخشيدن به هدف مخرب خود ساخته اند به زندگي عالي منجر نمي شود. براي مثال، مزاحم روان رنجور در نهايت ممكن است متوجه شود كه به جاي اينكه آدمي عالي شود، مزاحمي عالي شده است. و الكلي هاي منفعل كه كناره گيري كرده و سعي كرده اند از طريق الكل برتر از جامعه باشند، امكان دارد كه خشنودي كامل را فقط در مستي كامل بيابند.
يكي از خدمتهاي مهم آدلر در روانشناسي، ارائه نظريه «ترتيب تولد فرزندان و شكلگيري شخصيت آنان» ميباشد. آدلر معتقد بود كه ترتيب تولد، عامل
اجتماعي تأثيرگذار و مهمي در كودكي است؛ عاملي كه سبك زندگي شخص را
شكل ميدهد. به نظر
آدلر عامل
ديگري كه در تعيين شخصيت فرزندان مهم است، جنسيت آنان است. پسري كه در خانوادهاي پُرپسر بهدنيا ميآيد، بسته به نوع برخوردي كه با او ميكنند، خصوصياتي بهشدت مردانه يا بهشدت زنانه مييابد.
در اين قسمت به خصوصيات شخصيتي
فرزندان از نظر ترتيب تولد ميپردازيم:
فرزند اول
فرزند اول براي مدتي موقعيتي بيهمتا و حسادتبرانگيز دارد. معمولاً پدر و مادر از تولد
فرزند اول خوشحالند و وقت و توجه زيادي را صرف او ميكنند؛ در نتيجه اين كودك تا زماني كه
فرزند دوم بهدنيا نيامده
است، وجود شاد و ايمني دارد. ناگهان با تولد فرزند ديگر، فرزند اول محبت پدر و
مادرش را تقسيمشده ميبينيد. ممكن است فرزند اول تا مدتي سركش و
بدرفتار شود و حتي از خوردن يا خوابيدن خودداري كند. در اينجا اگر والدين مقابلهبهمثل كنند، فرزند به تلافي پرداخته و از
خواهر يا برادر خود متنفر خواهد شد.
آدلر معتقد بود كه
تمام فرزندان اول، ضربه تغيير جايگاه خود را در خانواده احساس ميكنند، اما آنان كه بيش از اندازه
نازپرورده بار آمدهاند، بيشتر لطمه ميخورند. همچنين ميزان اين لطمه، به سن فرزند اول
بستگي دارد. بهطوركلي هرچه فرزند اول بزرگتر باشد، لطمه كمتري خواهد خورد.
آدلر دريافت كه
فرزندان اول، معمولاً بهسمت گذشته گرايش دارند، حسرت آن را ميخورند و به آينده بدبين هستند. بااينحال، فرزند اول بودن امتيازاتي هم دارد.
وقتي كودكان بزرگ ميشوند، فرزند
اول اغلب نقش معلم، مربي، رهبر و ناظم را ايفا ميكند؛ زيرا پدر و مادر از او انتظار دارند
كه به مراقبت از خواهر و برادرهاي كوچكتر از خود بپردازد. اين تجربهها معمولاً به فرزند اول كمك ميكنند كه از لحاظ عقلاني، از بقيه فرزندان
پختهتر شود.
فرزندان اول علاقه زيادي به حفظ كردن نظم و اقتدار دارند. آنان سازماندهندگان خوب، آدمهاي باوجدان و وظيفهشناسي هستند و از لحاظ نگرش، خودكامه و
محافظه كارند.
تحقيقات نشان ميدهند كه تعداد فرزندان اول در بين
دانشجويان مقطع كارشناسي و تحصيلات تكميلي، اعضاي هيأت علميدانشگاهها و انسانهاي برجسته در دو حوزه علم و حكمت بيشتر است.
فرزند دوم
فرزند دوم نيز موقعيت بيهمتايي دارد. او هرگز موضع قدرتمندي را كه
زماني فرزند اول اشغال كرده بودند، تجربه نميكند. حتي اگر فرزند ديگري به خانواده
آورده شود، فرزند دوم احساس عزلي را كه فرزند اول داشت، متحمل نخواهد شد. او از
همان ابتدا خواهر يا برادر بزرگتر را بهعنوان پيشتاز ميداند و هميشه سرمشقي از رقابت با او، ميتواند فرزند دوم را كه ميكوشند به فرزند اول برسد و حتي از او جلو
بزند، با انگيزه كند؛ هدفي كه رشد زباني و حركتي را در فرزند دوم تحريك ميكند.
برخي ويژگيهاي فرزندان دوم عبارتند از: رقابتجويي، خوشبين بودن در مورد آينده، جاهطلبي و...
فرزند آخر
فرزند آخر با ضربه عزل فرزند ديگري روبهرو نخواهد شد و اغلب عزيزدردانه خانواده ميشود. او بهخاطر اينكه ميخواهد از خواهر يا برادرهاي خود جلو
بزنند، بهطور معمول با
سرعت زيادي رشد ميكند. اگر
فرزند آخر بيش از اندازه
نازپرورده بار آيد، معمولاً دچار درماندگي و وابستگي ميشود.
تك فرزند
تكفرزند هرگز جايگاه قدرت و برترياي را كه در خانواده دارد، از دست نميدهد و همواره كانون توجه است. تكفرزندان كه زمان بيشتري را با والدين ميگذرانند، اغلب زود پخته ميشوند و رفتارها و نگرشهاي بزرگسالي را نشان ميدهند. اين كودكان در محيطهاي خارج از خانه كه ديگر كانون توجه
نيستند، همچون مدرسه،
باشگاه ورزشي و... دچار مشكلاتي ميشوند.
تأثير نظريات آدلر بر روانشناسي
آدلر، در روانشناسي نفوذ قابلملاحظهاي داشته است. اين خدمات، نظريه شخصيت آدلر را يكي از ماندگارترين نظريهها ميسازد. او از زمان خود جلوتر بود و تأكيدهاي شناختي و اجتماعي او با گرايشهاي امروزي در روانشناسي دوران وي هماهنگ هستد.
تاكيد آدلر بر نقش نيروهاي اجتماعي در شخصيت را ميتوان در آثار كارن هورناي و اريك فروم مشاهده كرد. همچنين تاكيد وي بر وحدت شخصيت و كليت فرد، در آثار بعدي گوردون آلپورت انعكاس يافته است. جوليان راتر، نظريهپرداز يادگيري اجتماعي، چنين نوشت: "من تحت تأثير بينشهاي آدلر در مورد ماهيت انسان قرار داشته و هنوز هم قرار دارم."
همچنين، ميتوان به تأثير آن در ساير نظريات و كارهاي ديگران اشاره كرد، به طوري كه انديشههاي آدلر حتي به روانكاوي فرويدي نيز سرايت كرد. اين آدلر بود كه براي اولينبار، 12 سال پيش از اينكه فرويد پرخاشگري را به عنوان يك "نيروي انگيزشي نخستين" در كنار پديده جنسي قرار دهد، وجود سائق پرخاشگري را مطرح كرد. مطالعات طرفداران جديد فرويد موسوم به "روانشناسان خود" كه بيشتر بر بخش هشيار فرد، فرايندهاي منطقي و كمتر بر بخش ناهشيار تاكيد ميورزيدند، به دنبال رهنمودهاي آدلر آغاز شد.
آدلر، اراده و وسيله تصميمگيري در مورد خود و همچنين موثرترين چارچوب را براي درك رفتار خود و ديگران ارائه داد. يكي از برجستگيهاي درك غايتشناختي رفتار بشر، مشكل و پيچيده نكردن مشاوره و درمان است. به جاي اينكه به توضيحات افسانهاي رفتار پناه ببريم، فقط احتياج داريم كه بپرسيم، شما از اين كار چه به دست ميآوريد.
پيروان آدلر مانند بسياري از روانكاوان و متخصصان باليني اروپايي نسبت به روشهاي تحقيق آماري با شك و ترديد نگاه ميكنند. در نتيجه تحقيقاتي كه صورت گرفت، مبني بر بررسي موارد باليني بود. اخيرا كساني كه پيرو آدلر نبودند تحقيقات آماري در اين مورد انجام دادهاند كه بخش اعظم رويكرد آدلر را معتبر دانستهاند. اليس، تأثير شيوههاي روانكاوي، التقاطي و درمان منطقي – هيجاني را با يكديگر مقايسه نمود. قسمت اعظم درمان نوع اخير كه به وسيله اليس تدوين شده، بر اصول آدلري استوار است و بسيار بيشتر از دو رويكرد ديگر موثر بوده است.
انتقادات وارده بر نظريه آدلر
با اينكه عقايد آدلر مقبوليت عام يافت ولي شهرت آدلر بعد از مرگ او در سال 1937 افت كرد و بعدا كمتر از خدمات او تجليل شد. مفاهيم متعددي از نظريهي او اقتباس شده، بدون آنكه به آن اعتراف شده باشد. نمونهاي از اين فقدان شهرت را ميتوان در آگهي ترحيم زيگموند فرويد در روزنامه تايمز لندن يافت كه از فرويد به عنوان مبتكر اصطلاح عقدهي حقارت نام برد.
با اينكه نظريهي آدلر بسيار بانفوذ بود اما منتقداني نيز داشت. فرويد، اين اتهام را به آدلر زد كه روانشناسي او سادهانگاري بيش از حد است و به اين علت براي خيلي از افراد جالب است كه ماهيت پيچيده ناهشيار را حذف كرده، مفاهيم دشوار ندارد و مسايل جنسي را ناديده گرفته است. فرويد، اظهار داشت كه براي آگاهي از روانكاوي او 2 سال يا قدري بيشتر زمان لازم است، در حالي كه عقايد و فنون آدلر را ميتوان به راحتي ظرف دو هفته ياد گرفت؛ زيرا در نظريهي آدلر چيز چنداني براي دانستن وجود ندارد. اتهام ديگر اين است كه به نظر ميرسد مفاهيم آدلر قويا بر مشاهدات عقل سليم از زندگي روزمره استوار هستند.
آيا روانشناسي فردنگر، همساني دروني دارد؟ آيا اصطلاحاتي را دربردارد كه به صورت عملياتي تعريف شده باشند؟ نظريهي آدلر فاقد تعريفهاي عملياتي دقيق است. اصطلاحاتي چون هدف برتري و نيروي خلاق، تعريف علمي ندارد. اصطلاح نيروي خلاق بسيار موهوم است. اين نيروي سحرآميز چيست كه مواد خام وراثت و محيط را ميگيرد و شخصيت منحصر به فردي را از آن شكل ميدهد؟ متأسفانه، روانشناسي فردنگر تا اندازهاي فلسفي است و حتي اخلاقباورانه است و براي اين سوالها جوابي ندارد. بنابراين، به خاطر فقدان تعاريف عملياتي، روانشناسي فردنگر به لحاظ همساني دروني، ضعيف ارزيابي ميشود. آخرين ملاك براي نظريهي مفيد، سادگي يا ايجاز است. روانشناسي فردنگر، از اين نظر، متوسط ارزيابي ميشود.
منتقدان، آدلر را متهم ميكنند به اينكه از لحاظ تفكر بيثبات و نامنظم بوده و نظريهي او شكافها و سوالهاي بدون جوابي را دربردارد. آيا احساسات حقارت تنها مشكلي هستند كه در زندگي با آنها روبرو ميشويم؟ آيا ميتوانيم با درجاتي از حقارت خود را سازگار كنيم كه ديگر براي جبران كردن آن تلاش نكنيم؟ به اين سوالها و سوالهاي ديگري كه مطرح شدهاند، نميتوان با سيستم آدلر به نحوه شايسته جواب داد؛ با اين حال، اغلب نظريهپردازان سوالهاي بدون جوابي را براي ما باقي گذاشتهاند. برخي روانشناسان، موضع آدلر را درباره مساله جبرگرايي در برابر اراده آزاد زير سوال بردهاند. آدلر در اوايل زندگي حرفهاي خود با مفهوم جبرگرايي مخالف نبود. جبرگرايي در علم آن زمان بهطور گسترده پذيرفته شده بود و مشخصه نظريهي روانكاوي فرويد نيز بهشمار ميرفت. بعدا آدلر احساس كرد كه بهتر است خودمختاري بيشتري به خود(self) بدهد و در تدوين نهايي، جبرگرايي را رد كرد. ديدگاه او درباره خودخلاق اعلام ميدارد كه قبل از 5 سالگي، سبك زندگي را از موادي كه وراثت و محيط در اختيار ما قرار داده است، ميسازيم. با اين حال، معلوم نيست كه چگونه كودك ميتواند چنين تصميم بسيار مهمي بگيرد. ميدانيم كه آدلر طرفدار اراده آزاد و مخالف اين عقيده بود كه ما قرباني نيروهاي فطري و رويدادهاي كودكي هستيم. اين موضع روشن است ولي جزئيات شكلگيري سبك زندگي روشن نيست.
محدوديت عمدهاي كه به نظر ميرسد در تكنيك آدلر وجود داشته باشد اين است كه آدلر و شاگردانش وقت بسيار كمي را به نظريه و اصول درمان روانشناسي فردي و همينطور به تحقيق و تجربه دربارهي اين شيوه اختصاص دادهاند. خوشبختانه بسياري از پيروان جديد آدلر شروع به پركردن اين شكاف كردند و آنها به نظر ميرسد كه از اعتراف به كمكهايي كه غير پيروان آدلر به نظام آدلر كردهاند، ابايي ندارند.
تفاوت ديدگاه آدلر با فرويد
فرويد و آدلر از طبقه متوسط بوده و هر دو پيشينه يهودي داشتند. هر دو، بخش عمدهاي از زندگي خود را در وين گذراندند و هر دو پزشك بودند. با اين حال، اختلافات بين فرويد و آدلر از اين شباهتهاي سطحي بسيار فراتر بودند.
· فرويد، كل انگيزش را به ميل جنسي و پرخاشگري كاهش داد، در حالي كه آدلر معتقد بود انسانها عمدتا با تأثيرات اجتماعي و با تلاش براي برتري يا موفقيت برانگيخته ميشوند.
· برداشت فرويد از انسان اصولا بدبينانه بود، در حالي كه آدلر نظر خوشبينانهاي در مورد انسان داشت.
· فرويد، فرض كرد افراد در شكل دادن شخصيت خود حق انتخاب كمي دارند يا هيچ انتخابي ندارند، در حالي كه آدلر باور داشت افراد عمدتا مسئول شكل دادن شخصيت خود هستند.
· فرض فرويد مبني بر اينكه تجربيات گذشته، رفتار جاري را به وجود ميآورند، با ديدگاه آدلر مبني بر اينكه نظر افراد درباره آينده، رفتار موجود را شكل ميدهد، كاملا مخالف بود.
· برخلاف فرويد كه بر عناصر ناهشيار رفتار خيلي تأكيد داشت، آدلر معتقد بود افرادي كه از لحاظ رواني سالم هستند، معمولا از آنچه انجام ميدهند و اينكه چرا آن را انجام ميدهند، آگاهند.[15]
زمينه اجراي درمان
درمان در هر محلي، اعم از مطب خصوصي، بيمارستان، زندان و يا مدارس امكانپذير است. مراجعان يا شخصا براي درمان مراجعه ميكنند و يا توسط متخصصان ديگر و احتمالا توسط كساني كه قبلا در جريان درمان قرار گرفتهاند و يا از نتايجش راضي بودهاند، ارجاع داده ميشود. دفتر كار از هرگونه تجمل و تزئين خاص به دور است. ضبط كردن صدا امري الزامي نيست، ولي توصيه ميشود براي استفاده خود از مراجع و يا مقاصد آموزشي به اين كار اقدام شود. در مصاحبه اوليه بايد نحوهي مراجعهي مراجع، علل امتناع از صحبت كردن، علل مراجعه، انتظارات او از درمان و خودش، هدفهاي مراجع از مراجعه و غيره مشخص شود.
،